یکی بود ویکی نبود
غیرازخداهیشکی نبود
جوونی بود خوب وزرنگ
قدرت بازو چون پلنگ
تازه گرفته بود لیسانس
اما نداشت یه ذره شانس
همش به فکرکاربود
توفکرکاروباربود
یه روزباباش گفت: حسنی
نیست نون یامفت حسنی
بروسراغ یه کاری
دنبال یه کاروباری
صبح که حسن بیدارشد
به فکرکاروبارشد
کفشش راورکشیدحسن
چایی شو سرکشیدحسن
به چنداداره سرزد
هزارجارفت ودرزد
همه جاجوابش کردند
ازغصه آبش کردند
یه شب حسن خوابیده بود
چند روزی بودچاییده بود
خواب دید تویک اداره س
رییس وهمه کاره س
دفترودستک داره
میزداره وچک داره
پژودویست وشیش داره
گاهی سفربه کیش داره
کارش حسابی سکه بود
سالی دوبار تو مکه بود
یه روزکه خیلی خسته بود
پشت میزش نشسته بود
یکی اومد تو کارداشت
نمی دونست چیکار داشت
گفت: یه جوون بیکارم
فکرنکنی که بیعارم
دنبال کار می گردم
پی کاروبارمی گردم
حسن سرش داد کشید
هی دادوفریاد کشید
گفت: که ماکارنداریم
ما کاروبارنداریم
جوون سماجت می کرد
اظهارحاجت می کرد
اونم سرش داد کشید
حسابی فریاد کشید
گفت: برو تا باد بیاد
وایسی نگهبان می یاد
ازحرص وداد بیدارشد
کارخودش چه زار شد
از زور ناراحتی
کار به اون راحتی
میون خواب وبیدار
کله را زد تودیوار
فهمید همش خواب بوده
سهم حسن آب بوده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
-1424.jpg)